۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

فانتزی من

م-ت: نمی‌دونم اسم علمی‌اش چی هست. یه وقت یادمه که یه چیزی درباره‌اش خونده بودم ولی الان یادم نمی‌اد. اصلش ولی اینه که وقتی چهت خوابیدن‌ات رو تغییر می‌دی، خوابای متفاوتی می‌بینی. من از وقتی که اومدم خونه جدید، دارم خوابای متفاوت می‌بینم. قبلا شمال به جنوب می‌خوابیدم. الان شرق به غرب. چون این طوری تخت تو اتاق بهتر جا می‌شه. خوابای شمال به جنوب یه ریتم یکنواخت داشت و تو معمولا فضاهای آشنا اتفاق می افتاد. اکثرشون مثل خوابایی بود که همیشه می‌دیدم اما خوابای شرق به غرب تو فضاهای فانتزی برگزار می‌شه. یعنی هم فضا‌ها هم آدم‌ها و هم دیالوگهای خواب برام غریبه. قبلا همچی خوابایی ندیدم یا اگه دیدم، یادم نمی‌آد. جالب اینکه سری جدید خوابام دقیقن به صورت سانس به سانس و گاهی هم سریالیه. یعنی سیزن به سیزن جلو می‌ره. بعد اکثر وقتا با علم به اینکه دارم خواب می‌بینم، به دیدنشون ادامه می‌دم. خیلی وقتا شده که از خواب پریدم و گفتم اوه، عجب خوابی بود. باز خوابیدم و ادامه دادم تا بعدش ببینم چی می‌شه. دیگه کم کم دارم به خوابای این مدلی عادت می‌کنم. به نظرم اصلن هم بعد نیست. بالاخره هر کسی واسه خودش یه فانتزایی داره.

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

پاسخ غیر مستقیم سردار علایی به فراخوان محمد نوری زاد

سردار حسین علایی از چهره هایی بود که محمد نوری زاد از وی درخواست کرده بود نامه ای به رهبری بنویسد. خیلی ها از دیدن نام وی در نامه نوری زاد تعجب کردند و کسی هم انتظار نداشت چنین نامه ای از جانب وی نگاشته شود.
با ای حال سردار علایی امروز در صفحه 2 روزنامه اطلاعات یادداشتی به نگارش در آورده است که می توان آن را به نوعی پاسخ غیر مستقیم به فراخوان نوری زاد در نظر گرفت.
وی در این یادداشت قیام 19 دی را مورد توجه قرار داد و با اشاره به کشتار خیابانی مردم در این روز نوشت: تا قبل از اين حوادث، مردم مستقيما شاه را خطاب مخالفت‌هاي خود قرار نمي‌دادند و سعي مي‌کردند تا انتقادات را متوجه نبود آزادي بيان در کشور، فقدان آزادي‌هاي سياسي و رفتار بد مأمورين دولتي به ويژه عناصر گارد شاهنشاهي و در نهايت دولت وقت بکنند. اما تداوم رفتارهای خشن حکومت و سرکوب شديد اعتراضات باعث شد که مردم لبه تيز مخالفت‌هاي خود را متوجه شخص شاه بکنند و خواستار تغيير اساسي در نظام حاکم شوند.
علایی که از مشابهت سازی وقایع سیاسی پرهیزی هم نمی کند در ادامه با اشاره به این که کشته‌هاي خياباني و بازداشت مردم و تعداد زندانيان سياسي باعث شد عملا از اقتدار نظام شاهنشاهي کاسته شود نوشت: با ادامه این روند، نامه نگاري‌ها به شاه شروع شد و او به حق عامل همه نابساماني‌هاي کشور اعلام شد.‏
در بخش پایانی، حسین علایی سوال هایی را پیش روی مخاطب قرار می دهد و می نویسد احتمالا سوالات زير پس از فرار براي شاه مطرح شده باشد که مي‌تواند براي سايرين تجربه‌اي مهم و عبرت آموز باشد.
برخی سوالات معناداری که علایی (از زبان محمدرضا شاه) طرح کرده و آنها را برای عبرت آموزی مهم توصیف می کند و قطعا در هیچ نشریه ای امکان بازنشر نخواهد داشت به شرح زیر است:
اگر به مردم معترض اجازه راهپيمايي مسالمت‌آميز را مي‌دادم و آنها را متهم به اردو کشي و زورآزمايي خياباني نمي‌کردم، مسئله خاتمه نمي‌يافت؟
اگر به مأمورين دستور مي‌دادم که به تظاهر کنندگان تيراندازي نکنند و هوشمندانه و با تدبير آنها را آرام کنند،نتيجه بهتري نمي‌گرفتم؟
آيا اگر به جاي حصر کردن بعضي از بزرگان در خانه‌هايشان و تبعيد تعدادي ديگر به ساير شهرهاي دوردست و زنداني کردن فعالين سياسي، باب گفت‌وگو و مراوده با آنها را باز مي‌کردم، کار به فرار من از کشور مي‌انجاميد؟
اگر به جاي اتهام زدن به مردم که خارجي‌ها عامل تحريک شما هستند به شعور جمعي آنها توهين نمي‌کردم حالا خودم مجبور بودم به خارجي‌ها پناه ببرم؟
آيا اگر به جاي متهم کردن مخالفين خودم به اقدام عليه امنيت کشور، وجود مخالف را مي‌پذيرفتم و حتی آن را قانوني تلقی مي‌کردم و برای آنها حق قائل بودم نمی‌توانستم بيشتر برمسند قدرت باقی بمانم؟
علایی به عنوان نتیجه گیری در پایان می نویسد: طبيعي است که ديکتاتورها براي خود حق ابدی حاکم بودن بر مردم قائل هستند و در زماني که در کاخ سلطنت با همراهان متملق و چاپلوس احاطه شده‌اند فرصت طرح اين سوالات را ندارند و زماني به فکر مي‌افتند که مثل قذافی پس از موش و حشره خواندن مخالفين، مجبور شوند فرار را بر مقاومت و ايستاده مردن ترجيح دهند.
یادداشت حسین علایی را، هم می توان پاسخی غیر مستقیم به فراخوان نوری زاد در نظر گرفت و هم اینکه آن را بغضی فروخفته دانست. هرچه که هست طرح چنین مبحثی از جانب وی و انتشارش در روزنامه اطلاعات اقدام ویژه ای به شمار می رود که جای توجه بسیار زیادی دارد.

متن کامل این یادداشت را می توانید اینجا بخوانید

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

آیا ما اشتباه کردیم؟

س.س: اين روزها که تقريبا اکثر فعالين سياسي به اين نتيجه رسيده اند فراکسيون اصلاح طلبان مجلس عملکرد ضعيفي داشته و حتي حضور همين اعضا در مجلس نهم هم دردي را دوا نمي کند اين پرسش به صورت جدي مطرح است که آيا فعاليت انتخاباتي در دوره هاي گذشته امر اشتباهي بوده و بايد از آن بابت نادم و پشيمان باشيم؟
آيا اين که مي گوييم عملکرد اصلاح طلبان مجلس ما را شرمسار کرده به اين معنا است که کار اشتباهي انجام داديم و از ابتدا نبايد روند اصلاحي پيش مي گرفتيم و تحريمي مي شديم؟
پاسخ من به اين سوال ها منفي است. اگر قرار باشد به واسطه ناکامي اصلاح طلبان در اين مجلس، راي به اين دهيم که تحريمي ها دوره قبل درست مي گفتند نتيجه گيري نادرستي رقم زده ايم.
در درجه اول بايد در نظر داشته باشيم يک دهم اتفاقاتي که منجر به اين شده تا اصلاح طلبان اين دوره در انتخابات شرکت نکنند در دوره قبلي رخ نداده بود و بخش قابل توجهي از معتقدان به عدم شرکت در انتخابات پيش رو، در اعتراض به شيوه برگزاري انتخابات قبلي و برخورد خشونت باري که با معترضان شد و حبس و حصرهاي غير قانوني، به حالت قهري کناره گرفته اند و شرايط دو سال گذشته اساسا شرايط متفاوت و ويژه اي بوده است.
نکته بعدي اينکه به انتخابات دوره قبلي مجلس مي توان به چشم دو امدادي نگاه کرد. ما تمام تلاشمان را کرديم تا چوب را به دست نمايندگان برسانيم و قرارمان اين بود تا آنها نيز از رقیب سبقت بگیرند و با موفقيت به خط پايان برسند. اکنون به ده ها دليل، نمايندگان ناکام مانده اند و شرمساري ما را رقم زده اند (و در واقع زحمت های ما را به هدر داده اند) اما اين دليل مي شود که اساسا حضور در چنين مسابقه اي را از ابتدا اشتباه بدانيم؟
نبايد فراموش کنيم اگر تعدادي از چهره هاي سرشناس اصلاح طلب از تهران راهي مجلس مي شدند امکان تغيير معادلات وجود داشت و ممکن بود نتيجه گيري امروزمان از عملکرد اصلاح طلبانِ مجلس و اوضاع و احوال خط پايان متفاوت باشد.
نکته مهم ديگر اين که يکي از دلايل مهمي که باعث شده بخش اعظم اصلاح طلبان از شرکت در انتخابات خودداري کنند اين بوده که اساسا پس از انتخابات سال 88 ديگر اعتمادي وجود ندارد به اینکه هرآنچه در صندوق ها ريخته مي شود خوانده شود. تا پيش از آن چنين بي اعتمادي و بدگماني عمومي وجود نداشت و روزنه هايي براي حداقلي از انتخابات ديده مي شد. 
در چنين وضعيتي است که معتقدم عدم شرکتي که اينبار از آن سخن مي گوييم تاکتيکي براي تمام فصول نبوده و به محض آنکه شرط های اعلام شده براي رقابت و برگزاري انتخابات آزاد  و سالم فراهم شود، بايد ستادها را به راه انداخت و روش اصلاحي برگزيد. با اين تفاوت که تابش ها، خبازها و محجوب ها را کنار گذاشت و امثال داريوش قنبري ها، اعلمي ها، جمشيد انصاري ها و حتي علي مطهري ها را تقويت کرد.
پس با صراحت مي نويسم ما بابت عملکرد بخش قالب توجهي از اصلاح طلبان در مجلس هشتم شرمسار و ناراحتيم اما ضعف و ترس و سستي و بي عملي افراد راهيافته به معني اشتباه رفتار سياسي ما نبود، همانطور که اگر در ميدان جنگ، مسئول تيربار، تيرها را به خطا زد يا حتي از روي ترس جرات نکرد سرش را بالا بياورد و شليکي کند، دليل نمي شود مسئول انبار و راننده حمل مهمات و نيروهاي پشتيباني کننده را ملامت و از رساندن اسلحه به خط مقدم ابراز پشيماني کرد. البته فرمانده را بايد به سوال و انتقاد کشيد که اين چه نيروي فاجعه باري بود که براي چنين مسئوليت مهمي گماشتيد و در عرصه انتخابات هم بايد ستاد ائتلاف اصلاح طلبان را سرزنش کرد که اين چه کانديداهايي بود مورد حمايت قرار داديد. اما تير و اسلحه را هميشه بايد به خط مقدم رساند. توپ را بايد براي مهاجم سانتر کرد. حال اگر مهاجمان موفق به گلزني نشوند و فرصت دروازه خالي را هم هدر دهند، هافبک ها از پاس و سانتر خود پشيمان که نمي شوند. راه هاي ديگر را امتحان مي کنند، به بازيکنان ديگر پاس مي دهند و نهايتا مربي، مهاجم را تغيير مي دهد نه اين که کل فرايند قبلي يکسره زير سوال رود. (مگر اينکه ناداوري اساسا امکان رقابت را سلب کند)
نکته آخر این که امکان دارد تاکتیک عدم شرکت در انتخاباتی که اینبار از آن دفاع می کنیم هم در نهایت به نتیجه مطلوب نرسد و بعد از انتخابات، از افرادی که نگذاشتند کار به نتیجه برسد گلایه کنیم اما تردیدی در این نیست که در مقطع حاضر بهترین تصمیم را گرفته ایم و به نوبه خود کوشیده ایم اثر گذار باشیم.

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

قضاوت می کنم پس هستم



م-ت: وضعی شده که تا یک نظری می دهی و حرفی می زنی که کمی قطعیت دارد یک عده زود می پرند وسط و می گویند" قضاوت نکن"،"جاج نکن". می خواهم به این وسیله مراتب انزجار خودم را از این مفهوم نیم بند تازه مد شده ابراز کنم. نمی دانم این قضاوت نکردن یک دفعه از کجا آمد؟ اول این که دیده ام تقریبا همه آنها که چماق قضاوت نکردن را به سر دیگران می زنند خودشان جلوتر و بی رحمانه‌تر از بقیه قضاوت می کنند. دوم این که اصلا مگر می شود درباره شخصیت آدمها و رفتارشان نظری نداشت؟ خب هر آدمی مجموعه ای از رفتارها دارد که بقیه می بینند و درباره اش قضاوت می کنند. حالا محکمه و هیات منصفه که نیست و قرار هم نیست طرف را بابت قضاوتی که بقیه می کنند شلاق بزنند و از سقف آویزانش کنند. این قضاوت کردن یک فرآیند ناخودآگاهانه است که هر چقدر هم چماق بالای سر آدمها بگیریند و بگویند که" قضاوت نکن" باز آدم کار خودش را می کند. مثلا خود من درباره این آدمها قضاوت خوبی ندارم.فکر می کنم که این اصرارشان درباره "قضاوت نکردن" یک جور پرستیژ روشنفکرانه است و انگار دوست دارند انگشتشان را در چشم بقیه فرو کنند و بگویند که ما خیلی بلدیم . یعنی یک جور میل به خودنمایی از طریق روشنفکرمابی در این دعوت به " قضاوت نکرن" می بینم و برای همین به دلم نمی نشیند.

بله،قضاوت من درباره شان این است. فکر می کنم شورش را درآورده اند و یک مفهوم را گرفته اند و هی دارند " کش می دهند و اصلا هم تصوری ندارند که کجا کاربرد دارد و کجا ندارد.قضاوت نکردن آن طور که من می فهمم حسن‌اش در این است که شاخه های هرز تعصب را می زند و یک متد است برای این که یادبگیریم با هم زندگی کنیم و به سبک زندگی هم احترام بگذاریم اما این مدل افراطی‌اش چه محصولی جز بی تفاوتی دارد؟ آن قدر کش پیدا کرده که آدم را تبدیل به یک موجود منفعل در برابر رفتار و شخصیت دیگران می کند. ما انگار اصلا ملتی هستیم که شور همه چیز را درمی آریم(قضاوت) و حالا هم یک عده ای دارند با چوب روشنفکری شور" قضاوت نکردن" را در می آورند.بله، دارند درمی آورند.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

آقایان شرمنده مان کردید

س.س: آقایان نماینده ای که به نام اصلاح طلب وارد مجلس شدید و برخی هایتان حتی به عضویت فراکسیون اقلیت هم در نیامدید، روی این نوشته با شما است.
به پاس زحمتی که چهار سال پیش در ستاد انتخاباتی اصلاح طلبان برای پیروزی شما کشیدم و وقتی که برای قانع کردن مردم در خیابان ها و میادین برای رای دادن به شما صرف کردم و صبر و مدارای چهار ساله ام در برابر عملکردتان، به خود حق می دهم در هفته های آخر نمایندگی نهیبی بزنم و گلایه ای کنم.
به راستی چه شد که قبل از برگزاری انتخابات، به عنوان اصلاح طلب خود را معرفی کردید و تلاش کردید در فهرست «یاران خاتمی» حضور داشته باشید اما بعد از پیروزی در انتخابات حتی دلتان نیامد عضو فراکسیون اقلیت شوید و در تصمیم گیری ها منسجم و یکپارچه عمل کنید؟شما که برای حضور و مصاحبه در ویژه نامه های انتخاباتی سر و دست می شکستید و از نقاط دور نماینده می فرستادید تا دیدگاهایتان را به دست ما برسانند چه شد که بعد از حضور در بهارستان از ابراز نظر در خصوص مسائل روز خودداری کردید و در پاسخ به سوالات ما از گل و بلبل حرف زدید و گوشی هایتان را خاموش کردید؟مگر ما چه توقع و انتظاری از شما داشتیم که آن را هم دریغ کردید؟

دیدار اعضای فراکسیون اقلیت با سید محمد خاتمی
ما دلمان به یک فریاد مصلحانه یا اعتراضتان خوش بود. خیلی توقع بالایی نداشتیم. دوست داشتیم اگر نامه ای را امضا می کنید با لابی و مذاکرات پشت پرده امضایتان را پس نگیرید. انتظار داشتیم اگر ظلمی می بینید و خطایی مشاهده می کنید بنا به مصالح شخصی از آن چشم پوشی نکنید و با سکوت خود آزارمان ندهید. به راستی چه شد که سوم تیری ها در حق اصلاحات و بزرگانش هر آنچه خواستند گفتند و شما تنها نظاره کردید؟ حتی یک «دو» ناقابل هم جرات نکردید بگویید؟ در چهار سال گذشته چرا از خبرنگاران اصلاح طلب فاصله گرفتید و از انجام یک کار فراکسیونی دسته جمعی و قدرتمند عاجز ماندید؟ راستی یک بار شد همه اعضا (همه شمایی که با عنوان اصلاح طلب وارد مجلس شدید) دسته جمعی در جلسه ای کنار هم بشینید و ببینید چند نفرید و چه کاری از دستتان بر می آید؟

مگر شرط نشده بود وقتی نامتان در لیست اصلاح طلبان قرار می گیرد بعد از حضور در بهارستان هم لازم است به عضویت فراکسیون اصلاح طلبان در بیایید؟ عکس های یادگاری قبل از انتخابات را یادتان که نرفته؟

گوش هایمان به رادیو ماند در نطق میان دستور حرف حسابی بزنید و با تذکرهای شفاهی و کتبی از ناراستی و خطا انتقاد کنید. چشم انتظار ماندیم آبستراکسیونی، استیضاح هدفمندی، طرح خلاقانه ای، ائتلاف حساب شده یا نطق پرشوری از شما ببینیم. در راهروهای پارلمان، روی آن سنگ های سخت، عذاب کشیدیم یکی تان بیاید حرف حسابی بزند و دلگرممان کند... نشد که نشد. اگر از ابتدا بنای چنین رویه ای داشتید همان ابتدا رک و راست می گفتید و تکلیفمان را روشن می کردید. مگر تعارف داشتیم؟ ما به اعتبار اصلاح طلب بودنتان برای شما ویژه نامه منتشر کردیم و از مردم خواستیم به شما رای دهند.
خیلی هایتان را ندیده بودیم، اسمتان را نشنیده بودیم و شناختی از شما نداشتیم اما به حرمت آنکه خودتان را اصلاح طلب معرفی کردید و در لیست یاران خاتمی قرار گرفتید و تشکل های اصلاح طلب استانی از شما حمایت کردند مورد حمایت ما هم قرار گرفتید و با این امید که به لوگوی پوستر و هویت مشترکمان وفادار بمانید شما را به مردم معرفی کردیم.
والله که شرمنده مان کردید در برابر خلق الله.
ما بی هیچ چشمداشتی از اعتبار خودمان خرج کردیم، از وقت و زندگیمان زدیم و در ایام تبلیغات با مردم جر و بحث ها کردیم که آی مردم به صحنه بیائید تا مجلسی پویا و مقتدر داشته باشیم. به راستی چه کردید با اعتمادی که مردم به شما کردند؟ ارزیابی ما به کنار، خودتان به عملکرد چهار ساله تان چه نمره ای می دهید؟
می گویید شرایط و فضا برای فعالیت فراهم نبود؟ اشکالی ندارد. می پذیریم اما اشتیاقتان را برای ثبت نام و حضور دوباره در جایی که شرایط و فضا برای فعالیتتان فراهم نبود چگونه قبول کنیم؟
آقایان می دانم که این ها را می خوانید و به روی مبارک هم نمی آورید و از یک ابراز شرمندگی هم دریغ می کنید اما لااقل بیائید، حالا که باز برای انتخابات کاندیدا شده اید، خود را اصلاح طلب معرفی نکنید تا دلمان بیش از این خون نشود. این روزها اصلاح طلبی که نام و نانی در بر ندارد. شما هم که تعلق خاطری به اصلاحات ندارید. پس رهایش کنید در این رنج بی حساب، با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب...

* منتشر شده در روزنامه روزگار، یکشنبه 11دی ماه

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

این یک هشدار واقعی است


م-ت:از آدمهای پیش بینی ناپذیر،مودی‌ و فوران احساساتی‌ دوری کنید. از آدمهایی که یک روز خوبند،یک روز بدند و  وسط ندارند، دوری کنید. حالا ممکن است این آدمها خیلی خلاق باشند. باهوش باشند. ارتباطهای اجتماعی فوق العاده ای داشته باشند ولی نمی شود روی دوستی‌شان حساب کرد. باید اصل را بر این گذاشت که دوستی‌های بی سر و تهی از کار درمی آیند. یهو از  صفر به صد و از صد به صفر می رسند. این طور آدمها برای هر رابطه دوستانه‌ای خطرناکند. رابطه دوستانه یعنی این که بتوانی اعتماد کنی. پیش بینی ناپذیرها خطرناکند به این دلیل ساده که قابل اعتماد نیستند.

تجربه‌ی از جا کنده‌شدگی



م-ت : فقط دو چمدان داشتم. لباس و کتاب و لپ تاپ. همه دارایی از زندگی که آدمِ مهاجر در دوره معاصر با خودش برمی دارد.تنها نبودم. بابا و فرزانه هم آمدند که راهی‌ام کنند.مامان را  جلوی درِ قهوه ای تازه رنگ شده خانه بوسیدم. بعد گفت که وقتی هم را بوسیدیم چیزی در دلش تکان خورده. خالی شده. یک چیزی‌اش کم شده است. عکس قاب شده ام را که هدیه دوست داشتنی یک عزیز دوست داشتنی بود از خانه  کندم و چسباندمش به دیوار خانه‌ی بابا.مرض داشتم. مرض این که هر روز و هر ساعت عکس را بیینند و دلشان  تنگ بشود. چمدانها را چیدیم 
ایستگاه مرزی ایران و ترکیه
روی تخت بالای کوپه.قیافه بابا،قیافه فرزانه که می خواستند چیزی به روی خودشان نیاورند. می خواستند که آرام باشند. بی خیال باشند. تصویرهای آخر خودم از خانه، از مامان، از لیلا،از شهره، از شهر، از مهربان بی نظیرعزیزی که رهایش کردم در شهر سرد و گریه هایش. اصلا تصویر خود شهر.خیابانها، عابرها.راننده‌ها.کافه‌ها.همه اینها که در دم می دانی دلت بعدا برایشان تنگ می شود.
نشستم روی صندلی قطار. حرف زدیم. زمان که نمی گذشت. دینگ دینگ اس ام اس می آمد.چه جوابی باید به اس ام اس ها بدهی وقتی که داری از قطاری در میدان راه آهن به جایی می روی که بازگشتی در آن نیست؟هر جوابی، جواب غلطی است.مجموعه ای از این جواب های غلط به اس ام اس های کشنده دادم و بعد گوشی درست آنتن نداد. راحت شدم. دور می شدیم. دور و بر در آن تاریکی معلوم بود که فقط بیابان است و هوا سرد است. صدای قطار، آن ریتم یک نواخت بی قاعده قطع نمی شد. هیچ وقت نتوانستم که در ماشین،قطار و هواپیما بخوابم.تا صبح بارها در کوپه را باز کردم. بیرون خبری نبود. از کوپه بغل صدای سرفه پیرمردی می آمد.مسیر هم درست در حد سرفه های پیرمرد کسل کننده بود.
صبح شد و سکوت بود.بابا خودش را به خواب زده بود. رفتم و ایستادم کنار پنجره و فکر کردم که دارم می روم. دارم دور می شوم. وقتی که در مسیر یک طرفه هستی به چیزی غیر از این نمی توانی فکر کنی. زمان با جان کندن تمام می گذشت. دور می شدم و دلم می خواست که باز دورتر شوم.مهر خروج که روی پاسپورتم خورد یک چیزی آن ته دل لرزید. شاید همان که مامان حس‌اش کرده بود. چیزی کم شد. نشستم و بی قید به بیرون نگاه کردم که برف می آمد.بعد پیاده شدیم.سالن کوچکی بود با یک باجه که مهر ورود را می زدند. افسر نگاهی به پاسپورت کرد. نگاهی به من و بی معطلی مهر را زد. دوباره سوار شدیم. این بار "وان" بودیم. رفتیم به سمت هتل چهار ستاره تمیزی که صاحب مهربانی داشت.روز بعد از آنجا به شهری آمدم که سبز است، دریا دارد،پر از کافه های پرجنب و جوش است ولی مردمش آرامند. گاه فکر می کنم که در این شهر روزهای آرامی داشته ام. از تنهایی ام لذت برده ام. نوشته ام. کار کرده ام. دنیای خودم دست خودم بوده است. اما نه.جدا نه. آرام نیستم.بی قرارم. درست خلاف آنچه بقیه درباره ام فکر می کنند و اجازه می دهم که فکر کنند.آرامشی در کار نیست. ماه به ماه استرس هایم بیشتر شده.بی خواب شده ام، بدخواب شده ام. خیلی روزها کسلم. دستم به کار نمی رود.حوصله جواب دادن به این و آن را ندارم و کاسه صبرم هی سر می رود.دلم می خواهد بروم. از اینجا بروم. نه این که بخواهم برگردم.می خواهم بروم که دورتر بشوم.آن هتل 4 ستاره زیبای "وان" که میزبان اولین شب مهاجرت ام بود در زلزله اخیر آن شهر با خاک یکسان شده است.چقدر متاثر شدم از دیدن آوارهایش. بعد فکر کردم که گذشته‌ی من درست مثل سرنوشت این هتل است.با همه خاطراتش رفته زیر خروارها خاک. تمام شده است.همین.دوست دارم که بروم. از اینجا هم بروم و زمان حال‌ام هم خراب شود. فکر می کنم که ریشه های عشایری‌ام کار خود را کرده.از یکجا نشینی گریزانم کرده. الان تعریف‌ام از خودم این است که آدمِ رفتن‌ام. از همه جا رفتن.