۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

تجربه‌ی از جا کنده‌شدگی



م-ت : فقط دو چمدان داشتم. لباس و کتاب و لپ تاپ. همه دارایی از زندگی که آدمِ مهاجر در دوره معاصر با خودش برمی دارد.تنها نبودم. بابا و فرزانه هم آمدند که راهی‌ام کنند.مامان را  جلوی درِ قهوه ای تازه رنگ شده خانه بوسیدم. بعد گفت که وقتی هم را بوسیدیم چیزی در دلش تکان خورده. خالی شده. یک چیزی‌اش کم شده است. عکس قاب شده ام را که هدیه دوست داشتنی یک عزیز دوست داشتنی بود از خانه  کندم و چسباندمش به دیوار خانه‌ی بابا.مرض داشتم. مرض این که هر روز و هر ساعت عکس را بیینند و دلشان  تنگ بشود. چمدانها را چیدیم 
ایستگاه مرزی ایران و ترکیه
روی تخت بالای کوپه.قیافه بابا،قیافه فرزانه که می خواستند چیزی به روی خودشان نیاورند. می خواستند که آرام باشند. بی خیال باشند. تصویرهای آخر خودم از خانه، از مامان، از لیلا،از شهره، از شهر، از مهربان بی نظیرعزیزی که رهایش کردم در شهر سرد و گریه هایش. اصلا تصویر خود شهر.خیابانها، عابرها.راننده‌ها.کافه‌ها.همه اینها که در دم می دانی دلت بعدا برایشان تنگ می شود.
نشستم روی صندلی قطار. حرف زدیم. زمان که نمی گذشت. دینگ دینگ اس ام اس می آمد.چه جوابی باید به اس ام اس ها بدهی وقتی که داری از قطاری در میدان راه آهن به جایی می روی که بازگشتی در آن نیست؟هر جوابی، جواب غلطی است.مجموعه ای از این جواب های غلط به اس ام اس های کشنده دادم و بعد گوشی درست آنتن نداد. راحت شدم. دور می شدیم. دور و بر در آن تاریکی معلوم بود که فقط بیابان است و هوا سرد است. صدای قطار، آن ریتم یک نواخت بی قاعده قطع نمی شد. هیچ وقت نتوانستم که در ماشین،قطار و هواپیما بخوابم.تا صبح بارها در کوپه را باز کردم. بیرون خبری نبود. از کوپه بغل صدای سرفه پیرمردی می آمد.مسیر هم درست در حد سرفه های پیرمرد کسل کننده بود.
صبح شد و سکوت بود.بابا خودش را به خواب زده بود. رفتم و ایستادم کنار پنجره و فکر کردم که دارم می روم. دارم دور می شوم. وقتی که در مسیر یک طرفه هستی به چیزی غیر از این نمی توانی فکر کنی. زمان با جان کندن تمام می گذشت. دور می شدم و دلم می خواست که باز دورتر شوم.مهر خروج که روی پاسپورتم خورد یک چیزی آن ته دل لرزید. شاید همان که مامان حس‌اش کرده بود. چیزی کم شد. نشستم و بی قید به بیرون نگاه کردم که برف می آمد.بعد پیاده شدیم.سالن کوچکی بود با یک باجه که مهر ورود را می زدند. افسر نگاهی به پاسپورت کرد. نگاهی به من و بی معطلی مهر را زد. دوباره سوار شدیم. این بار "وان" بودیم. رفتیم به سمت هتل چهار ستاره تمیزی که صاحب مهربانی داشت.روز بعد از آنجا به شهری آمدم که سبز است، دریا دارد،پر از کافه های پرجنب و جوش است ولی مردمش آرامند. گاه فکر می کنم که در این شهر روزهای آرامی داشته ام. از تنهایی ام لذت برده ام. نوشته ام. کار کرده ام. دنیای خودم دست خودم بوده است. اما نه.جدا نه. آرام نیستم.بی قرارم. درست خلاف آنچه بقیه درباره ام فکر می کنند و اجازه می دهم که فکر کنند.آرامشی در کار نیست. ماه به ماه استرس هایم بیشتر شده.بی خواب شده ام، بدخواب شده ام. خیلی روزها کسلم. دستم به کار نمی رود.حوصله جواب دادن به این و آن را ندارم و کاسه صبرم هی سر می رود.دلم می خواهد بروم. از اینجا بروم. نه این که بخواهم برگردم.می خواهم بروم که دورتر بشوم.آن هتل 4 ستاره زیبای "وان" که میزبان اولین شب مهاجرت ام بود در زلزله اخیر آن شهر با خاک یکسان شده است.چقدر متاثر شدم از دیدن آوارهایش. بعد فکر کردم که گذشته‌ی من درست مثل سرنوشت این هتل است.با همه خاطراتش رفته زیر خروارها خاک. تمام شده است.همین.دوست دارم که بروم. از اینجا هم بروم و زمان حال‌ام هم خراب شود. فکر می کنم که ریشه های عشایری‌ام کار خود را کرده.از یکجا نشینی گریزانم کرده. الان تعریف‌ام از خودم این است که آدمِ رفتن‌ام. از همه جا رفتن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر