۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

این یک هشدار واقعی است


م-ت:از آدمهای پیش بینی ناپذیر،مودی‌ و فوران احساساتی‌ دوری کنید. از آدمهایی که یک روز خوبند،یک روز بدند و  وسط ندارند، دوری کنید. حالا ممکن است این آدمها خیلی خلاق باشند. باهوش باشند. ارتباطهای اجتماعی فوق العاده ای داشته باشند ولی نمی شود روی دوستی‌شان حساب کرد. باید اصل را بر این گذاشت که دوستی‌های بی سر و تهی از کار درمی آیند. یهو از  صفر به صد و از صد به صفر می رسند. این طور آدمها برای هر رابطه دوستانه‌ای خطرناکند. رابطه دوستانه یعنی این که بتوانی اعتماد کنی. پیش بینی ناپذیرها خطرناکند به این دلیل ساده که قابل اعتماد نیستند.

تجربه‌ی از جا کنده‌شدگی



م-ت : فقط دو چمدان داشتم. لباس و کتاب و لپ تاپ. همه دارایی از زندگی که آدمِ مهاجر در دوره معاصر با خودش برمی دارد.تنها نبودم. بابا و فرزانه هم آمدند که راهی‌ام کنند.مامان را  جلوی درِ قهوه ای تازه رنگ شده خانه بوسیدم. بعد گفت که وقتی هم را بوسیدیم چیزی در دلش تکان خورده. خالی شده. یک چیزی‌اش کم شده است. عکس قاب شده ام را که هدیه دوست داشتنی یک عزیز دوست داشتنی بود از خانه  کندم و چسباندمش به دیوار خانه‌ی بابا.مرض داشتم. مرض این که هر روز و هر ساعت عکس را بیینند و دلشان  تنگ بشود. چمدانها را چیدیم 
ایستگاه مرزی ایران و ترکیه
روی تخت بالای کوپه.قیافه بابا،قیافه فرزانه که می خواستند چیزی به روی خودشان نیاورند. می خواستند که آرام باشند. بی خیال باشند. تصویرهای آخر خودم از خانه، از مامان، از لیلا،از شهره، از شهر، از مهربان بی نظیرعزیزی که رهایش کردم در شهر سرد و گریه هایش. اصلا تصویر خود شهر.خیابانها، عابرها.راننده‌ها.کافه‌ها.همه اینها که در دم می دانی دلت بعدا برایشان تنگ می شود.
نشستم روی صندلی قطار. حرف زدیم. زمان که نمی گذشت. دینگ دینگ اس ام اس می آمد.چه جوابی باید به اس ام اس ها بدهی وقتی که داری از قطاری در میدان راه آهن به جایی می روی که بازگشتی در آن نیست؟هر جوابی، جواب غلطی است.مجموعه ای از این جواب های غلط به اس ام اس های کشنده دادم و بعد گوشی درست آنتن نداد. راحت شدم. دور می شدیم. دور و بر در آن تاریکی معلوم بود که فقط بیابان است و هوا سرد است. صدای قطار، آن ریتم یک نواخت بی قاعده قطع نمی شد. هیچ وقت نتوانستم که در ماشین،قطار و هواپیما بخوابم.تا صبح بارها در کوپه را باز کردم. بیرون خبری نبود. از کوپه بغل صدای سرفه پیرمردی می آمد.مسیر هم درست در حد سرفه های پیرمرد کسل کننده بود.
صبح شد و سکوت بود.بابا خودش را به خواب زده بود. رفتم و ایستادم کنار پنجره و فکر کردم که دارم می روم. دارم دور می شوم. وقتی که در مسیر یک طرفه هستی به چیزی غیر از این نمی توانی فکر کنی. زمان با جان کندن تمام می گذشت. دور می شدم و دلم می خواست که باز دورتر شوم.مهر خروج که روی پاسپورتم خورد یک چیزی آن ته دل لرزید. شاید همان که مامان حس‌اش کرده بود. چیزی کم شد. نشستم و بی قید به بیرون نگاه کردم که برف می آمد.بعد پیاده شدیم.سالن کوچکی بود با یک باجه که مهر ورود را می زدند. افسر نگاهی به پاسپورت کرد. نگاهی به من و بی معطلی مهر را زد. دوباره سوار شدیم. این بار "وان" بودیم. رفتیم به سمت هتل چهار ستاره تمیزی که صاحب مهربانی داشت.روز بعد از آنجا به شهری آمدم که سبز است، دریا دارد،پر از کافه های پرجنب و جوش است ولی مردمش آرامند. گاه فکر می کنم که در این شهر روزهای آرامی داشته ام. از تنهایی ام لذت برده ام. نوشته ام. کار کرده ام. دنیای خودم دست خودم بوده است. اما نه.جدا نه. آرام نیستم.بی قرارم. درست خلاف آنچه بقیه درباره ام فکر می کنند و اجازه می دهم که فکر کنند.آرامشی در کار نیست. ماه به ماه استرس هایم بیشتر شده.بی خواب شده ام، بدخواب شده ام. خیلی روزها کسلم. دستم به کار نمی رود.حوصله جواب دادن به این و آن را ندارم و کاسه صبرم هی سر می رود.دلم می خواهد بروم. از اینجا بروم. نه این که بخواهم برگردم.می خواهم بروم که دورتر بشوم.آن هتل 4 ستاره زیبای "وان" که میزبان اولین شب مهاجرت ام بود در زلزله اخیر آن شهر با خاک یکسان شده است.چقدر متاثر شدم از دیدن آوارهایش. بعد فکر کردم که گذشته‌ی من درست مثل سرنوشت این هتل است.با همه خاطراتش رفته زیر خروارها خاک. تمام شده است.همین.دوست دارم که بروم. از اینجا هم بروم و زمان حال‌ام هم خراب شود. فکر می کنم که ریشه های عشایری‌ام کار خود را کرده.از یکجا نشینی گریزانم کرده. الان تعریف‌ام از خودم این است که آدمِ رفتن‌ام. از همه جا رفتن.

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

اینجایی که ماییم


م-ت: فکرش را بکن. جایی هستی که من هیچ تصوری ازش ندارم. راستش عکس‌هایش را دیده‌ام. توی یکی دو تا عکس‌ها بودی. یکی در حیاط که داشتی فوتبال بازی می‌کردی و یکی هم توی سالن. پشت‌ات به دوربین بود. اول حتی درست تشخیص ندادم که کدامی. یکی از‌‌ همان ادم‌ها بودی. از این عکس‌ها هیچ نمی‌شد فهمید که کجایی و نمی‌شد فهمید که چه می‌کنی.‌‌ همان عکس که داری فوتبال بازی می‌کنی هم چیزی درباره‌ات نمی‌گوید. 
گهگاهی با مهسا صحبت می‌کنم. صحبت که نه،‌‌ همان چت. مدتهاست جرات ندارم بروم سر اصل مطلب و بپرسم که مسعود چطور است. مهسا چه بگوید؟ چه می‌تواند که بگوید؟ نمی‌پرسم و چتی هم اگر هست بیشتر شوخی است. دلم خوش است که مهسا هنوز اینقدر توان دارد و این قدر ظرافت که بتواند شوخی کند. شوخی کردن که کار ساده‌ای نیست. دشوار است. به خود من هم خیلی‌ها می‌گویند که شوخ طبعی. اما چه فایده؟ شوخ طبعی کجا حال آدم را نشان می‌دهد؟ کی می داند و می فهمد  پشت این واژه‌های سرخوشانه چه هاست؟ بگذریم از شوخ طبعی. می‌خواستم بگویم که هیچ تصوری ازت ندارم. راستش از این واژه «دیوار»، «دیوار» ی هم که برای توصیف واقعیت زندان استفاده می‌کنند، خوشم نمی‌آید. دیوار کجا معنی را می‌رساند؟ یک واژه ضعیف و پرکار برد است که به هزار چیز می‌خورد و اصلا هم حس و حال خاصی درش نیست. من حتی نمی‌دانم خراب آبادِ رجایی شهر کجاست؟ حتی یک بار هم گذرم به آنجا نیفتاده. مهسا زیاد آمده است.صبح ساعت ۴ از رشت بلند شده راه افتاده و خودش را رسانده به رجایی شهر که از آن دالان‌ها که تصوری ازشان ندارم، رد شود و برسد به سالن ملاقاتی که تصوری ازش ندارم و پشت شیشه‌ای که تصوری ازش ندارم و تو را ببیند برای بیست دقیقه و بعد برود تا دو هفته دیگر. این شده است زندگی و آن وقت باید مهسا را دلداری داد؟ نه، من با این سطح امیدواری و بی‌خیالی که در خود می‌بینم آدمی نیستم که به مهسا دلداری بدهم. 
تو جایی هستی که نمی‌دانم کجاست. زندانبا‌هایت را نمی‌شناسم. مقرراتش را نمی‌دانم،. اینکه کی می‌خوابی؟ کی بلند می‌شوی؟ چه می‌خوری؟ کیفیت غذا چطور است؟ برنامه روزانه است چیست؟ در تنهایی به چه فکر می‌کنی؟ با دلتنگی‌هایت چه می‌کنی؟ هیچ کدام را نمی‌دانم.  نمی‌دانم که کی قرار است مرخصی بدهند؟ نمی‌دانم که دادستان چه می‌گوید؟ حرف حسابش چیست و اصلا چرا با تو اینقدر سر لج افتاده‌اند؟ 
هزار بار مرور کرده‌ام آنچه اسمش را خاطره می‌گذارند. آنقدر مرور کرده‌ام که توالی تاریخ‌هایش را هم از بر شده‌ام. اینکه چه روزی کجا با هم بودیم. کجا درد دل کردی، کجا شور و هیجان مبارزه داشتی، کجا سرت را می‌خواراندی. کجا ادای سردسته هیات لرستان را درمی آوردی. این‌ها را همه می‌دانم. مثلا یادم می‌آید آن روز که با اب و تاب در ان سایت بدفرجام «جمهوریت» دلت را به جمهوریت خوش کرده بودی. به جمهوریت؟ ناهار عدس پلو می‌خوردیم. بحث می‌کردیم و تو بریده بریده تحلیل می‌کردی و آن قدر به همه چیز خوش بین و امیدوار بودی. بعد هم گهگداری از زندان زنگ زدی. شماره زندان که می‌افتاد حالی به حالی می‌شدم. حالی به حالی یعنی خوشحال. تو فکر کن چه مملکتی داریم که آدم شماره زندان روی گوشی‌اش می‌افتد و خوشحال می‌شود. دو دقیقه که صحبت می‌کند فکر می‌کند وای چه موهبتی. چه امکانی. واقعن هم امکانی بود برای خودش. دستکم گرفته بودیمش تا بعد یادمان بیاد که چنین ممکلتی است و دیگر حتی روی گوشی‌ات شماره زندان نمی‌افتد. دیگر امکان تماس بی‌درد سر به تو نمی‌دهند. دیگر من حوصله دردسر برایم نمی‌ماند و نمی‌مانم. مثل برق و باد گذشته است همه چیز. باز انگار باید بگویم که هیچ تصوری ندارم که کجایی. راستش حتی از جایی که خودم هستم هم تصور خاصی ندارم. انگار همه چیز در حالتی از بی‌وزنی باشد. لااقل برای من این طور است. اگر بگویم که می‌دانم چه می‌کشی، چرت گفته‌ام و اگر بخواهم تسلی خاطری بدهم به مهسا و به خودم باز چرت بوده. اینجایی که ماییم و این زمانی که دارد می‌گذرد را نمی‌شود با «دیوار» و «بند» و «حصار» توصیف کرد. ضمنا متاسفانه امید زیادی هم به آینده ندارم. یعنی داشتم‌ها. الان زیاد ندارم.